ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
10
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
نگاه داشتى ، و همه اخبار و علوم منسوخ گشت و ناچيز . و اندر روزگار اشكانيان كمتر پرداختند ، از اضطراب . و اندكى پرداختند به علم جستن ، و چند كتاب خوارمايه تصنيف ساختند . پس چون اردشير بابك برخاست ، تاريخ فرمود نهادن از پادشاهى خويش ، و راغب بود به علم جستن . باز موبدان جمع شدند و بسيارى كتابها بساختند . و بعد ازان ملوك بنى ساسان همان طريق نگاه داشتند . و درستتر از همه تواريخ ساسانيانست . و حمزة الاصفهانى گويد : من در تاريخ آل ساسان رنج بردم به درست كردن ، و بيش ازان دل نبستم ، كه دران خلاف بود بسيارى . و روزگار دراز كيفيّت آن بر دل مردم پوشيده بود ، و فراموش كرده . و هيچ كتاب موافق نديدم به صحّت آن . پس اكنون جهودان از توريت حكايت مىكنند كه از ابتداى فرزند زادن تا به سال هجرت چهار هزار و چهل و دو سالست و سه ماه ، و ترسايان از انجيل مىگويند كه پنج هزار و نهصد و هفتاد و سه سال و سه ماه است ، و اين خلاف هم از لفظهاى عبرى است . و پارسيان از كتاب ابستا كه زردشت آورده است شريعت ايشان را چنين گويند كه از گاه گيومرث ، پدر مردم يعنى آدم ، تا آخر عهد يزدجرد شهريار چهار هزار و صد و هشتاد سال و دو ماه و نوزده روز بوده است . و چنان گويند كه بر هرمين به مصر نبشته است كه اين بنا در وقتى كردند كه نسر الطّاير اندر سرطان بود به سه درجه ، و از راه حساب تا اكنون كمابيشى سىهزار سال تواند بود - و هرمين از عجايبهاى عالم است . از جوهرى كردهاند كه كس نداند كه آن چيست و چگونه كرده است ، و هيچ چيز بران كارگر نيايد . و اكنون چنان شنيدم كه مقدار چهل گز اندر چهل زيادت باشد . بنا به يكى پاره و سرش سخت باريك ، بر سان ميلى . و حقيقت چگونگى آن كس نداند كه چرا كردند و به كدام ايّام - و خداى عليمست بدان . و منجّمان چيزى همىگويند اندر تاريخ كه همه مقالتها بدان ضايع كردند . گويند كه از عمر دنيايى كه كواكب از اوّل حمل روان گشت تا آن روز كه متوكّل به دمشق رفت چهار هزار هزار و سهبار و سيصد هزار و بيست هزار سال بوده است ، به سالهاى آفتاب . و اندر حساب سالها همچنان تفاوتهاست ، از جهت آنكه به زمين يونان و قبط و روم و سريانيان و پارس از سير آفتاب شمرند ، و هندوان و عرب و جهود و ترسا و مسلمان از سير قمر حساب كنند . پس تفاوتها افتد . و سالهاى شمسى را همچنين چون بسيار بگذرد به كبيسه حاجت افتد ، كه اندر هر چهار سال يك روز